تبليغاتX
پایگاه شخصی شیخ عبد الله ملکی
سلام دوستان يادم رفته بود بگم بياييد به اين سايت:www.vesalmag.ir

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:6  توسط شیخ عبد الله   | 
  یا ابالحسن یا موسی بن جعفر (ع)

سلام بر تو که وارث نیکان و آبروبخش نیاکانی.

- سلام بر تو که نیازمندان را باب الحوائجی.

- سلام بر نام معطر و زیبایت، که الهام بخش ِ صبوری ، شکیبایی ، بردباری و حلم است.

- سلام بر سجاده ای که از اشکهایت خیس می شد.

- و بر زمینی که پیشانی و صورت بر آن می نهادی.

- و بر آن دستها، که به درگاه خدا می گشودی.

- سلام بر آن گوهرهای غلطانی که از آسمان چشمانت بر گونه ی نورانی ات می چکید.

- سلام بر غـُل و زنجیری که از بوسه بر دست و پایت قداست یافت.

- سلام بر مرقد نورافشانت، که آسمان تیره عراق را روشن و جانهای شیعیان مظلوم آن دیار را گلشن ساخته است.

- سلام بر تو ، بر پدران و فرزندانت و بر شیفتگان و پیروانت.

- سلام بر تو، که مایه افتخار اسلامی و شیعه به وجود تو می بالد.

- ایران، همراه عشق تو، پیکر فرزندان بسیاری از نسل تو را در آغوش کشیده است.

- خراسان، راضی است که " رضا" ی تو را دارد.

- شیراز ، حمد می کند که " احمد" تو در آنجاست.

- قم به خود می بالد که عاصمه ی  تشیع و فقاهت، " معصومه" تو را در بردارد.

- و... شهرها و روستاهای بسیار، نوادگان تو را چونان گنجی در سینه های خود به امانت نگه می دارند که هر کدام منبع برکات فراوانند.

حتی " حوزه علمیه" ، درخت پرثمری است که در بوستان حرم دخترت روییده و شکوفه ای است که بر شاخه" حرم اهل بیت" شکفته است.

- سلام بر تو و بر اراده و صبوری ات.

- سلام برتو، که حکومت ستم، از نستوهی تو به ستوه می آمد.

- زندانبانان، اسیر صفا و عبودیت تو می شدند.

- سلام بر تو و بر تن رنجورت که در ژرفای تاریک مطامیر، محبوس و معذب بود، و بر جنازه مطهرت که بر" جسر بغداد" نهاده شد.

- سلام برتو ... امام مظلوم و مسموم، زجر دیده ی زندان جفا، رداپوش محنت درراه خدا، جرعه نوش جام بلا و به عشق مولا مبتلا.

- سلام بر تو و برحرم تو در کاظمین، که قبله ی اهل ولاست و کعبه ی عشق است و منزلگه شوق.

- سلام بر تو، کاظم آل محمد(ص)!

" جواد محدثی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط شیخ عبد الله   | 
عاشورای۱۳۸۷با ریاست شورای نظارت برصدا و سیما عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام دروادقان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:9  توسط شیخ عبد الله   | 
سلام

خودتون میدونید محرمیه چه خبره وقت کم و حرف زیاد

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:7  توسط شیخ عبد الله   | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

با طلوع خورشيد در پهنه افق، هرنورى بى‏فروغ شده، و حتى ستارگان درخشان ناپديد مى‏گردد، و خورشيد همه جا را نورانى مى‏كند، و گسترش اشعه آن تمام صحنه گيتى را دربر مى‏گيرد...

بشر در طول تاريخ رهبران شايسته‏اى بخود ديده، ولى شايستگى دو رهبر بزرگ، همه را تحت‏الشعاع قرار داد و سراسر زندگانى پرافتخار آن دو، براى فرمانروايان، خدا پرستان و تمام انسانها.. الگو و سرمشق است...

اولين رهبر كه معلم تمام انسانها و اشرف موجودات است، پيامبر بزرگ اسلام(ص) بوده، كه براى عالميان رحمت، و براى حكام و فرمانروايان بهترين معيار و نمونه است، و دومين رهبر بزرگ و شايسته حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) است كه قرآن ناطق، و تبلور مكتب اسلام بود، آن رهبرى كه ريزه‏كاريهاى زندگى و كارهاى روزمره‏اش براى هميشه به بشر درس درستكارى مى‏آموزد، و در طول تاريخ انسان از آغاز اسلام تا به قيامت همچون خورشيدى پرنور مى‏درخشد، پيوسته نور ميفشاند و هيچگاه خاموش نمى‏شود.

متأسفانه جامعه انسانى، و حتى خود مسلمين هنوز اين امام بزرگ را نشناخته، و از چگونگى رفتار و كردارش آگاهى نيافته‏اند، و مى‏توان گفت روزى كه مسلمين پيامبر بزرگ و جانشين بحق او حضرت على(ع) را الگو و نمونه‏اى براى خود قرار داده، و طبق روش كار و رفتار آنان، عمل كنند، همان روز استقلال، پيشرفت، و عزت آنهاست متأسفانه اين دو رهبر بزرگ مظلوم واقع شده، و جز جمله‏اى از سيره، معجزه و منقبت از آن دو چيزى شناخته نيست. و لذا يكى از نويسندگان غير مسلمان راجع به امير مؤمنان(ع) مى‏نويسد: (اى كاش على(ع) يك هزار سال ديرتر متولد مى‏شد، تا جهان را به نور دانش خود، منور سازد).

و به نظر مى‏رسد كه اگر اين امام و رهبريهاى شايسته او به جامعه جهانى عرضه شود، بدون شك اكثريت انسانها با صلح و سازش به اسلام مى‏گروند، و به گفته يكى از بزرگان: اگر مى‏خواهى اسلام را بشناسى. به على(ع) نگاه كن آرى... چون على بن ابى‏طالب(ع) آينه? تمام‏نماى اسلام كامل بوده. بلكه در مواقعى چند حق حيات بر اسلام داشته است بجهت اينكه روز اتحاد كفار بر كشتن پيامبر اسلام(ص)، با كمال اخلاص به جاى پيامبر خوابيده و با فداكارى خود پيامبر را زنده، و اسلام را پاينده ساخت، و در روز جنگ احزاب كه به جنگ (عمرو بن عبدود) آن پهلوان معروف عرب شتافت، پيامبر اسلام فرمودند: تمام ايمان ـ تبلور اسلام ـ در برابر تمام كفر ـ مجسمه كفر ـ به مبارزه برخواست، و پس از پيروزى حضرت على(ع) نيز فرمودند: ضربه? على(ع) در روز خندق افضل از عبادت جن و انس است، چون ضربه? آن حضرت باعث حيات اسلام شد...

و بالاخره به بركت وجود مقدس آن حضرت بود كه در روز غدير خم اسلام كامل شده و نعمت خداوندى بر بشر اتمام يافت، كه اگر آن امام منصوب نمى‏شد، طبق فرموده قرآن رسالت الهى ناقص مانده و تبليغ آن به پايان نمى‏رسيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:59  توسط شیخ عبد الله   | 

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:45  توسط شیخ عبد الله   | 
 

سخنان حضرت مسلم علیه السلام :

خوشامد گويى هاى گرم درباره آزادى و پايان آزاد منشانه ، بارها بر زبان مرد دلير اسلام و شير صف شكن ، چه هنگام درگيريهاى نظامى و چه در عرصه جنگ كلامى و تبليغى و افشاگرانه ، جارى شده بود.
حضرت در مناسبتهاى مختلف ، آرامش درونى خود را از سرانجام خونين خود بيان مى كرد؛و مرگ در راه حريت را امرى شايسته و تسليم در برابر قضاى الهى را داءب و روش خود و خاندانش مى ديد. پاره اى از اين جملات برنده و آتشين عبارتند از:
1- سوگند خورده ام جز آزادانه كشته نشوم .
2- واى بر تو! اين مرگ است ؛ پس هر چه مى خواهى بكن .
3- در برابر خواست و امر خداوند - جل جلاله - صبر پيشه كن .
4- اى فرزند اشعث ! مى پندارى تا وقتى كه توان نبرد دارم تسليم خواهم شد؟! نه به خدا قسم هرگز چنين نخواهد بود.
5- اگر تو مرا بكشى (طبيعى است ) چرا بدتر از تويى بهتر از من را به قتل رسانده است .
6-اى دشمن خدا! هر چه مى خواهى بكن .
7- تو از كشتنهاى ناگوار، زشتى مثله كردن ، بد طينتى و به هر وسيله غلبه كردن ، پرهيز ندارى .
8- و من اميدوارم خداوند شهادت را به دست بدترين خلق ، نصيبم فرمايد.
9- بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى دچار خواهند شد.
عجيب نيست و غرابتى ندارد، اين سيره يقين به فرجام كار و عاقبت متقين است كه نزد بزرگان و پيشوايان رسالت كه به دوره كمال رسيده اند و با نظر زهد و بى اعتنايى به دنيا مى نگرند، به شدت محسوس است .
آنان بدان سرافراز و مفتخرند كه با انبيا، صديقين ، شهدا و صالحين محشور گردند، و چه دوستان و همراهان نيكويى هستند.
حكم قتل حضرت ، صادر شد، نه عجيب بود و نه غير منتظره ، دشمن مى خواست كينه هاى پنهانى را آشكار و غريزه انتقام را سيراب كند؛لذا با قساوت ؛ دستور داد پس از شهادت ، پيكر پاك قربانى بزرگ را از فراز قصر به زمين پرتاب كنند!.
گفته شده است كه ابن زياد اجراى حكم را به يكى از اوباش كه در نبرد خيابانى به دست حضرت زخمى شده بود، سپرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:50  توسط شیخ عبد الله   | 
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:29  توسط شیخ عبد الله   | 
پرسش:
كسيكه برايش سخت است لغو و حرفهاي بيهوده (جك و....) را نگويد و يا اينكه بعد از اينكه در محفل غيبت نشسته ولي بعد پشيمان مي شد در برابر اينها چه بايد كرد كه قبل از پشيماني اين كارها را نكنيم ؟
پاسخ:
براي ترك گناه در زندگي و پاك نمودن خود از رذائل اخلاق نياز به خود سازي و تهذيب نفس است كه بطور مفصل در كتب اخلاق ذكر شده است كه در اين زمينه به حديث اول كتاب چهل حديث امام خميني (  مراجعه كنيد ، ولي راهي كه به اجمال به آن اشاره مي‌شود اين است كه به طور كلي چهار نكته را در ترك گناه دقت كنيد :
الف‌ـ باورهاي قلبي را تقويت كنيد ، اگر حضور خدا و نظارت او باور شود، اگر ببينيم گناه چه كسي را مي‌‌كنيم، تاثير زيادي در ترك گناه خواهد داشت .
ب ـ به صورت باطني  گناه معتقد شويم ، هر فعلي كه از ما صادر مي‌شود ، يك شكل باطني و صورت واقعي دارد كه اگر آنرا باور كنيم مي توان در ترك گناه اميدوار بود .
ج‌ـ‌ آثار گناه را در زندگي دنيا و آخرت بپذيريم ، اگر انسان آثار گناه را قبول كند در ترك گناه بسيار مؤثر است . در اين زمينه‌مي‌‌توانيد به‌كتاب"آثار گناهان" از دفتر تبليغات اسلامي قم يا "كيفر گناهان" آقاي رسولي محلاتي  مراجعه نماييد.
دـ  عوامل آن گناه را تشخيص دهيد و‌آنها را كنترل نماييد كه عامل گناه بطور كلي يا غفلت است يا شهوت . و اگر اين دو عامل كلي،كنترل و درمان شوند چه بسا بسياري از گناهان درمان شده اند .
و تمام اين نكات چهارگانه كه ذكر شد به حرفهاي بيهوده و غيبت نيز اگر پياده و دقت شود مؤثر خواهد بود .
و اما بصورت جزئي در خصوص گناهان زبان از جمله لغويات و غيبت چاره آن است كه خلق و عادت پديد آمده را به طريق مشارطه ، مراقبه ، محاسبه و معاقبه درمان نمود.
با توضيح اين‌كه‌عادت‌در وجود انسان‌مجال و فرصت انديشيدن را مي گيرد و بي درنگ و بي تامل عمل از روي عادت سر مي‌زندو براي آنكه عامل باز دارنده اي قبل از عمل، انسان‌را متنبه و هوشيار كند علماء اخلاق نوشتن متن مشارطه كه شرط ميان بنده و خداي خود است را در ترك عمل مزبور مورد نظر توصيه مي‌كند و سپس مراقبت بر زير پا نگذاشتن تعهد و حسابرسي آن در هر روز يا شب و در صورت تخلف مقرر نمودن مجازاتي براي آن كه همه اين موارد به نوبه خود ضمير ناخود آگاه را آگاه نموده و عاملي مي‌شود در به ياد آوردن عهد و پيمان خود كه اگر مدتي بر اين طريق عمل نمايد و خود را به كم گويي و ترك فضولي (زيادي) كلام عادت دهد به مرور عادت گذشته از بين رفته ، عادت پسنديده سخن بجا گفتن و كم گويي جايگزين آن مي گردد .
توضيحات بيشتر مراحل مراقبات را مي توانيد در كتاب اربعين حديث ، حديث اول ، مطالعه نماييد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:55  توسط شیخ عبد الله   | 
پرسش:
به نظر شما تا چه حد قسمت در زندگي دخالت دارد؟ آيا همت افراد مشكل‏گشا نمي‏باشد و تا خدا نخواهدو قسمت نباشد هيچ كاري صورت نمي‏گيرد؟
پاسخ:
قسمت در زندگي ما دخالت ندارد و اصلاً در فرهنگ ديني ما و قاموس بشر، قسمت معنا و مفهومي ندارد. قرآن ذرّه‏اي به بخت و شانس و قسمت و نصيب و... بها نمي‏دهد و انجام هر كاري را مديون و مرهون خواست خدا و فعاليت بشر مي‏داند.
    خواست ما با خواست خدا آميخته است: »وَ ما تَشاؤُونَ اِلّا اَنْ يَشاءَ اللّه (دهر / 30)؛ و شما چيزي نمي‏خواهيد مگر اين كه خدا بخواهد«. پس بايد دنبال كاري برويم كه رضايت خدا در آن است؛ و به يقين اين نوع بينش و كار ثمربخش و مشكل‏گشا خواهد بود. مثلاً انسان به اميد اين كه خدا روزي‏رسان است در خانه بنشيند و با خود بگويد نيازي به همت و تلاش ما نيست و خدا هرچه قسمت ما است به ما عطا مي‏كند، اين منطق در اسلام محكوم است و هركس بايد همت به خرج دهد و تلاش كند تا ره به جايي ببرد و به هدف خود برسد. پس اصولاً در اسلام قسمت نيست تا در زندگي دخالت داشته باشد و به ديگر سخن قسمت بدون خواست و حركت انسان و خواست خدا هيچ نقشي در زندگي انسان ندارد.
 خواب از نظر آيات و روايات:
    رؤيا يكي از نعمت‏هاي الهي است. همه موجودات زنده اين حالت را دارند. برخي خوابشان طولاني و برخي خواب آنها كوتاه است. اگر ارگانيزم موجودات زنده پيوسته در حال فعاليت باشد به زودي فرسوده شده و قدرت ادامه زندگي را از دست خواهد داد. لذا خداوند در قرآن كريم مي‏فرمايد: (و من آياته منامكم بالليل؛ يكي از آيات حكمت الهي خواب و استراحت در شبانگاه مي‏باشد.) يا مي‏فرمايد: (جعلنا الليل ثباتا؛ شب را مايه آرامش شما قرار داديم و روز را براي كسب معيشت مقرر داشتيم.)
    بسياري را عقيده بر اين است كه رؤيا صرفاً خيالات باطلي است كه در شب نگاه روح را به خود مشغول مي‏كند، به هيچ وجه حقيقت ندارد و در زندگي اثر و بهره‏اي نيز نخواهد داشت. غافل از اين كه رؤيا بر حسب روايات رسيده از طريق اهل‏بيت عصمت(ع) بر سه قسم است و يك قسم از آن كه رؤياي صادق مي‏باشد، حقيقت دارد و مي‏تواند دورنماي زندگي بشر را نشان دهد كه در قدم اول لازم است به عنوان مقدمه بحث، مطالبي پيرامون واقعيت رؤيا، علت پيدايش رؤيا، انواع رؤيا، خوابهاي راستين و شرايط آن، معبران خواب كيانند و چه شرايطي دارند، بيان شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 17:16  توسط شیخ عبد الله   | 
 

                                     راهنمائى و كمك به حاجى اسدآبادىِ گم گشته

محدّثين و تاريخ ‌نويسان شيعه و سنّى در كتاب هاى مختلف ، به نقل از شخصى به نام راشد همدانى از اهالى اسدآباد حكايت كنند:
پس از انجام مراسم حجّ خانه خدا، به سمت ديار خود مراجعت كردم و در بين مسير، راه را گم كرده و سرگردان شدم تا آن كه به سرزمينى سبز و خرّم رسيدم ؛ خاك آن بسيار معطّر بود.
خيمه هاى متعدّدى در آن مشاهده كردم ، نزديك رفته و دو نفر پيشخدمت را ديدم ، آن دو خادم به من گفتند: در محلّ خوبى وارد شده اى ، همين جا بنشين .
سپس يكى از آن دو نفر، وارد خيمه اى شد و بعد از گذشت لحظاتى بيرون آمد و گفت : وارد شو، حضرت اجازه فرمود.
همين كه داخل آن خيمه شدم ، جوانى را ديدم كه نشسته است و شمشير بزرگى را بالاى سرش نصب كرده بودند، پس سلام كردم .
جواب سلام مرا داد و فرمود: آيا مرا مى شناسى ؟
عرض كردم : خير، تاكنون شما را نديده ام .
اظهار داشت : من قائم آل محمّد هستم ، من آن كسى هستم كه در آخر الزّمان به همراه اين شمشير خروج مى كنم و جهان را پر از عدل و داد مى نمايم و ظلم و ستم را نابود مى سازم .
هنگامى كه اين سخنان را شنيدم ، روى زمين افتادم و در مقابلش تعظيم كردم .
فرمود: بلند شو، براى من سجده نكن ، چون كه براى غير خداوند متعال نبايد سجده كرد، تو راشد همدانى هستى كه راه را گم كرده اى ، آيا مايل هستى به خانواده و ديار خود بازگردى ؟
عرض كردم : بلى .
بعد از آن بسيار در حيرت و تعجّب قرار گرفتم كه چگونه و از كجا مرا مى شناسد و نام مرا مى داند!!
سپس آن حضرت كيسه اى را به من لطف نمود و به خادم خود اشاره اى كرد.
پس به همراه خادم چند قدمى راه رفتيم ، ناگهان اسدآباد را مشاهده كردم و خادم حضرت با اظهار محبّت گفت : اى راشد! اين ديار شما اسدآباد است ، برو در پناه خداوند.
سپس خادم از چشم من ناپديد گشت و او را نديدم ، وقتى وارد منزل شدم ، كيسه را باز كردم در آن پنجاه دينار بود و با آن دينارها خداوند بركت و توسعه عجيبى در زندگى ما عطا نمود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:22  توسط شیخ عبد الله   | 

ابو العتاهيه گفت :
در سايه كاخ ‌هاى بلند، بدان گونه كه آن را سلامتى مى دانى ، زيست كن ! و صبحگاهان و شامگاهان ، آن چه را كه مى خواهى ، برايت بياورند. اما به هنگام مرگ كه نفس هاى تو، به تنگنا مى افتد، به يقين مى دانى كه در اسارت فريب بوده اى .

عاصمى گفت :
در آرامش باش ! كه در دنيا، كريمى نيست كه كوچك و بزرگى به او پناه برند. سر منزل بزرگى ، همدمى ندارد و سرآمدان را ياورى نيست .

شريف رضى گفت :
بر سر زمين آنها ايستادم ، كه به دست بلا ويران شده بود. گريستم تا اين كه مركب به فرياد آمد و همراهان در نكوهش من به فرياد آمدند. نگاه برگرداندم و از آنگاه كه چشم از ويرانه ها برداشتم ، دل مشغول شد.

از ابن بسام :
بر سرزنش كسانى صبر كردم ، كه اگر تو را نمى ديدند، سخنى نمى گفتند. و در راه تو، با كسانى نرمى كردم ، كه نرمشى ندارد. اگر تو نبودى ، نمى دانستم كه : اينان ، هستند. بر اين روزگار باد آنچه شايسته اوست ! چه بسيار حقوق پا بر جاى تو را كه تباه كرده است ! اگر به راستى ، روزگار، انصاف مى داشت . تو را بلندى مى داد و نعل كفش تو را از زر مى ساخت .

ديگرى گفته است : اى ديده ! تويى كه مرا به محبت او را دچار كردى . تازگى گونه اش ترا فريب داد و سختى دلش را از ياد بردى .
افلاطون گفت :
عشق نيرويى است كه از وسوسه هاى آز و صورت هاى خيالى هيكل طبيعى در انسان زاييده مى شود. در دلاور ايجاد ايجاد ترس مى كند و در ترسو دلاورى مى آفريند و هر كسى را به صفتى به ضد آنچه هست ، متصف مى دارد.
يكى از حكيمان گفته است : زيبايى ، مغناطيس روحانى است ، كه دلربائيش به خاصيتش باز بسته است .
ديگرى گفته است : عشق ، اشتياقى ست كه پروردگار، به موجودات زنده مى بخشد، تا با آن ، ممكن سازند، آن چه را كه براى ديگرى ناممكن است .
صاحب كتاب (اغانى ) گفته است كه (علويه مجنون ) روزى كف زنان و پايكوبان ، به مجلس ماءمون در آمد و اين دو بيت مى خواند:
آنكس را دوست نمى دانم كه اگر بااو جفانكنم از من نرنجد. كه مشتاق سايه آن يارم كه اگر بر او كدورت ورزم ، همچنان با من يار باشد.
ماءمون و حاضران و خنياگران شنيدند و آن را در نيافتند. اما ماءمون را خوش آمد و گفت : اى علويه ! نزديك تر آى ! و باز گوى ! و او هفت بار باز گفت . پس ماءمون گفت : اى علويه ! اين خلافت بستان ! و چنين دوستى ، مراده !

ابونواس گفت : به ويرانه اى درآمدم و مشكى پر از آب ديدم كه بر ديوارى نهاده بود. چون به ميانه ويرانه رسيدم ، مردى نصرانى ديدم كه سقا بر او خفته بود. سقا چون مرا ديد، بر پاى خاست و نصرانى بى هيچ شرمسارى ، بند شلوار خويش بست و مرا گفت : اى ابونواس ! در چنين حالتى از سرزنش كردن بپرهيز! چه ، تو او را به دوام در اين كار بر مى انگيزى . ابونواس گفته است : من مضمون اين مصراع شعرم كه مى گويد: (دع عنك لومى ! فان اللوم اغراء) (از سرزنش كردن من خوددارى كن ! كه سرزنش تو مرا بر مى انگيزد) را از او گرفتم .

عمرو بن سعيد گفت : شبى در پاسدارخانه دربار ماءمون ، نوبت پاسدارى با من بود، كه با چهار هزار تن ديگر پاس مى داشتيم . در آن هنگام ، ماءمون را ديدم كه با غلام بچگان و زنان مزاح گو بيرون مى آيد. امّا مرا نشناخت و گفت : تو كه اى ؟ و من گفتم : عمروام ! - خدا به تو عمر دهد - فرزند سعيدم !- خدا تو را سعادتمندان سازد- نوه مسلم ام !- خدا تو را سلامت بدارد- پس گفت : از شب هنگام تاكنون تو دربار ما را پاس داشته اى . گفتم : نگهدارنده خداست يا اميرالمؤمنين ! و او بهترين نگهدارنده و نيك ترين بخشندگانست . ماءمون از سخن من لبخند زد و گفت :
رفيق روز نبرد تو، كسى ست كه در ميدان نبرد تو را يارى مى كند و به پاس ‍ سود تو، زيان مى بيند و گزندهاى روزگار را از تو دور مى سازد و براى خاطر جمعى تو، خود را پريشان مى دارد. آنگاه گفت : اى غلام ! چهار صد (درهم ) به او بده ! گرفتم و باز گشتم .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:25  توسط شیخ عبد الله   | 

کاش بودنم برای او بود    برای او بودم 

می خوانم کاش خواندنم برای او بود برای او می خواندم

می شنوم کاش  برای او می شنیدم حرفهای او را می شنیدم

می بینم کاش برای او می دیدم کاش اورا می دیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:24  توسط شیخ عبد الله   | 
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:1  توسط شیخ عبد الله   | 
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:35  توسط شیخ عبد الله   | 
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:20  توسط شیخ عبد الله   | 
 اصولاً هر نهضت‌ و انقلابی‌ که‌ برای‌ هدف‌ معینی‌ بر پا می‌شود، در صورتی‌ امکان‌ پیروزی‌ دارد که‌ زمینه‌ آن‌، از هر جهت‌ فراهم‌ و اوضاع‌ و شرایط‌ کاملاً آماده‌ باشد. یکی‌ از شرایط‌ مهم‌ موفقیت‌ این‌ است‌ که‌ عموم‌ ملت‌ خواستار آن‌ انقلاب‌ باشند و افکار عمومی‌ برای‌ تأیید و پشتیبانی‌ آن‌ مهیّا باشد، در غیر این‌ صورت‌ انقلاب‌ با شکست‌ مواجه‌ خواهد شد.
نهضت‌ و قیام‌ مهدی‌ موعود نیز از این‌ قاعده‌ کلی‌ مستثنی‌ نیست‌ و در صورتی‌ می‌تواند پیروز گردد که‌ اوضاع‌ و شرایط‌، مساعد و زمینه‌ فراهم‌ باشد...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:41  توسط شیخ عبد الله   | 
پرسش:
آيا با گفت و گو مي توان همهء اختلافات را حل كرد؟
دعواي زن و شوهريه شما دخالت نکنيد (عکس)
پاسخ:
بايد گفت : بعضي از موارد اختلاف , از طريق گفتمان قابل حل نيست , از باب اين كه يكي حق مسلّم و مسجّل ديگري را گرفته و به حق او تجاوز كرده و سپس به طرف مي گويد: بيا بنشينيم , اختلافمان را ازراه گفت و گو حل كنيم . به عنوان مثال شخصي با زور و به صورت عُدْواني زمين , يا خانهء ديگري را تصاحب كندو مالك بيچاره بخواهد مال خود را بگيرد, اما طرف بگويد: داد نزن , فرياد نكن , بيا بنشينيم و از طريق گفت و گومشكلمان را حل نماييم ! مشخص است در اين گونه موارد, حل اختلاف از راه گفتمان معقول نخواهد بود.
و يا از باب اين كه طرف , شخصي متكبّر و لجباز و قلدر و مكار و غير منطقي است و به هيچ وجه حاضر به پذيرش حق نيست , مثل صدام و معاويه و خوارج و خشك مقدّسان بي منطق و امثال طلحه و زبير و آدم هاي رياست طلب ; در اين گونه موارد تنها راه حل اختلاف , جنگيدن و اعمال زور و قدرت است .
البته در بعضي موارد مي توان از طريق گفت و گو اختلافات را حل كرد, كه بسيار مناسب مي باشد.
معمولاً وقتي بين دو نفر يا دو قبيله و يا دو كشور اختلاف پيش مي آيد, عده اي مغرض و دشمن اما در لباس دوست و يا در واقع دوست , اما نادان , هميشه حرف هاي طرف مقابل را براي ديگري مي آورد و حتي گاه اضافه و كم مي كند و كينهء طرفين را نسبت به هم شديدتر مي كند.
بديهي است در اين گونه موارد يكي از بهترين راه كارها اين است كه طرفين , به دور از لجبازي و دشمني كنارهم بنشينند و صادقانه موضوع اختلاف را مطرح كرده و طبق آداب و رسوم خود يا قانون متداول و يا طبق موازين اسلامي حل نمايند, و چون مستقيماً با هم صحبت مي كنند و واسطه اي وجود ندارد و اگر هم باشد, ازخودشان است , زودتر به نتيجه خواهند رسيد.
در قرآن توصيه هاي زيادي به گفت و گو, از جمله :
حجرات (49 آيهء 9)
چنان كه ملاحظه مي فرماييد ابتدا وظيفهء حل اختلاف از طريق گفت و گو مشخص شده است و سپس از طريق جنگ و زور و اعمال قدرت ..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:52  توسط شیخ عبد الله   | 
نماز چیست ؟
سخن شهید آیت ا... دكتر محمّد حسین بهشتى رحمه اللّه 
این ایستادن و خم شدن ، این نشستن و به خاك افتادن ، و با هر یك كلماتى گفتن چه معنا دارد؟ در آن لحظه كه آدمى به كمال و شكوه بى نهایت آفریدگار جهان مى اندیشد، سراپا شیفته آن مى شود، دل و جانش به خضوع و خشوع و فروتنى مى گراید، با آهنگ فطرت در برابر آن همه كمال و عظمت سر تعظیم فرود مى آورد، ركوع و سر به زمین مى ساید، سجود و زبان به ستایش مى گشاید، حمد و تسبیح .
و در آن لحظه كه انسان خود را به كمك یك نیروى برتر از ماده نیازمند مى یابد، دل به سوى آفریدگار دانا و توانا و مهربان جهان مى آورد، راز و نیاز خود را با او در میان مى نهد و او را به كمك مى خواند، دعا این است نماز ما و نیایش روزانه ما، به سوى خدا، خداى یكتا، خداى پر مهر. نیایشى كه هر فرازش ، بیانگر اصلى از اصول جهان بینى اسلام ، و هر حركتش ، نمایشگر پیوند عمیق انسان اسلام با خداست . نیایشى كه انسان را به سوى خدا، به سوى راه او، و به سوى رهبران او مى كشاند. او را به همه شایسته كاران روى زمین ، در طول تاریخ ، در گذشته و آینده و حال ، پیوند مى دهد. و صف او را از صف ستمگران و تبهكاران و گمراهان جدا مى سازد تا در راه راست خدا استوار بماند و به بیراهه نیفتد. اینك تو اى انسان جستجو گر عصر ما برخیز، برخیز تا با شور و نشاط، به نیایشى چنین زنده و سازنده بپردازیم ، و خود را از هر چه جز حق و حقیقت است پیراسته سازیم.[1]
[1] . نماز چیست ، شهید آیت ا... دكتر سیّد محمد حسین بهشتى (ره )، ص 10.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:11  توسط شیخ عبد الله   | 

امروز طور دیگری به یاد او هستم شاید به خاطر این است که کارم لنگ نگا هش شده

ای کاش همیشه اینگونه برایش می سوختم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:5  توسط شیخ عبد الله   |